چکش همه چيز را مي کوبد، و کسي که چکش به دست مي گيرد همه چيز را ميخ مي بيند. حتي پيچها را هم مي کوبد. گيره ها را هم مي کوبد؛ و جالب اينجاست که هميشه هم موفق مي شود. هر پيچي را مي توان با چکش هم سفت کرد. هر گيره اي را مي توان با چکش محکم کرد. ديگر چسب هم لازم نيست. به جاي اينکه مثلا نخ را به بادبادک بچسباني مي تواني سر نخ را آنچنان به قاب بادبادک بکوبي که تار و پود آن با چوب تير بادبادک يکي شود و هيچ وقت هم جدا نشود.
و اينچنين بود که خانم چکش پور تمام مشکلات زندگي اش را با چکش بزرگي که هميشه همراهش بود حل مي کرد و هر چيزي سر راهش قرار مي گرفت را محکم مي کوبيد. مثلا وقتي که به يک صخرهء بزرگ مي رسيد به جاي آنکه آن را دور بزند و از کنارش رد شود آنقدر آن را مي کوبيد تا از وسطش رد شود. به جاي اينکه کمي پاهايش را بازتر کند و از روي چالهء جلوي پاهايش بپرد چشم بسته با سر به داخل چاله مي افتاد و وقتي به کف سنگي آن برخورد مي کرد آنقدر ديوار را مي کوبيد تا تمام سنگها را خرد کند و سنگريزه ها چاله را پر کنند و او به راهش ادامه دهد. از هر کسي خوشش نمي آمد توي سرش مي کوبيد و با هر کسي که دوست مي شد از روي رفافت مرتب کمرش را مي کوبيد تا جايي که ديگر توان راه رفتن براي کسي نمي گذاشت. هر وقت باران مي باريد به جاي اينکه چتر به دست بگيرد قطرات باران را با حرکات سريع چکش مهار مي کرد تا خيس نشود. هر شب قبل از خواب تمام پشه هاي اطراف رختخوابش را با چکش سنگينش معدوم مي کرد و با لبخند چکش را زير بالش مي گذاشت و تا صبح تخت مي خوابيد؛ چون مي دانست هيچ اتفاقي در طول شب نمي افتد که با چکش حل نشود.
يک روز خانم چکش نژاد تابلوي يک گل رز قرمز را به خانه اش آورد و به جاي آنکه پيچ کوچک گيرهء آنرا با دست بپيچاند و آنرا سفت کند پيچ بي زبان را با چند ضربهء مهلک چکش به سر در اتاقش کوبيد تا هميشه همانجا بماند. عصر همان روز اتاقخانم چکش نژاد پر از زنبورهايي شد که به هواي بوي تابلوي گل سرخ وز وز کنان به سمت سر در اتاق پرواز مي کردند. خانم چکش نژاد هر کاري کرد که تابلوي گل سرخ را از ديوار جدا کند نتوانست، و همان شب يکي از زنبورهايي که به هواي تابلوي گل سرخ دور اتاق مي چرخيد روي صورت خانم چکش نژاد نشست و او هم بلافاصله چکش را از زير بالشش در آورد و زنبور را روي صورت خودش له و لورده کرد و خودش هم جا به جا مُرد، ولي اگر نمي مرد بعيد بود ديگر از چکش بزرگش آنقدر ها استفاده کند. شايد مي فهميد که گاهي پيچيدن و تغيير مسير دادن خيلي آسانتر و بي خطر تر از کوبيدن و جلو رفتن است. شايد هم نمي فهميد، شايد هم چکش بزرگتري بر مي داشت که اگر لازم مي شد ميخهاي قبلي را باز کند کل ديوار را مي کوبيد و خرد مي کرد. به هر حال، خانم چکش نژاد همان شب مرد...







