در اين کوچه هاي تاريک به دنبال سايه ها مي دوم...
سايه ها خياليند؟!؟؟
شايد هم ديوارها سايه را مي خورند
تا مبادا سايه ات دستم را بگيرد!
خودت را که سالهاست گرفته اند...
با سايه ات هم رهايم نمي کنند!!!!
روزگار غريبي است ...
تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم
سايه ها خياليند؟!؟؟
شايد هم ديوارها سايه را مي خورند
تا مبادا سايه ات دستم را بگيرد!
خودت را که سالهاست گرفته اند...
با سايه ات هم رهايم نمي کنند!!!!
روزگار غريبي است ...
| من زنگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم! دين را دوست دارم ولي از كشيش ها مي ترسم!ر قانون را دوست دارم ولي از پاسبان ها مي ترسم!ر عشق را دوست دارم ولي از زن ها مي ترسم!ر كودكان را دوست دارم ولي از آينه مي ترسم!ر سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم! من مي ترسم ، پس هستم اين چنين مي گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم! |
فعلا نوشتن تعطیله
البته واسه یه مدت کوتاه...
ببخشید که نشد بهتون سر بزنم
جبران میکنم...
چکش همه چيز را مي کوبد، و کسي که چکش به دست مي گيرد همه چيز را ميخ مي بيند. حتي پيچها را هم مي کوبد. گيره ها را هم مي کوبد؛ و جالب اينجاست که هميشه هم موفق مي شود. هر پيچي را مي توان با چکش هم سفت کرد. هر گيره اي را مي توان با چکش محکم کرد. ديگر چسب هم لازم نيست. به جاي اينکه مثلا نخ را به بادبادک بچسباني مي تواني سر نخ را آنچنان به قاب بادبادک بکوبي که تار و پود آن با چوب تير بادبادک يکي شود و هيچ وقت هم جدا نشود.
و اينچنين بود که خانم چکش پور تمام مشکلات زندگي اش را با چکش بزرگي که هميشه همراهش بود حل مي کرد و هر چيزي سر راهش قرار مي گرفت را محکم مي کوبيد. مثلا وقتي که به يک صخرهء بزرگ مي رسيد به جاي آنکه آن را دور بزند و از کنارش رد شود آنقدر آن را مي کوبيد تا از وسطش رد شود. به جاي اينکه کمي پاهايش را بازتر کند و از روي چالهء جلوي پاهايش بپرد چشم بسته با سر به داخل چاله مي افتاد و وقتي به کف سنگي آن برخورد مي کرد آنقدر ديوار را مي کوبيد تا تمام سنگها را خرد کند و سنگريزه ها چاله را پر کنند و او به راهش ادامه دهد. از هر کسي خوشش نمي آمد توي سرش مي کوبيد و با هر کسي که دوست مي شد از روي رفافت مرتب کمرش را مي کوبيد تا جايي که ديگر توان راه رفتن براي کسي نمي گذاشت. هر وقت باران مي باريد به جاي اينکه چتر به دست بگيرد قطرات باران را با حرکات سريع چکش مهار مي کرد تا خيس نشود. هر شب قبل از خواب تمام پشه هاي اطراف رختخوابش را با چکش سنگينش معدوم مي کرد و با لبخند چکش را زير بالش مي گذاشت و تا صبح تخت مي خوابيد؛ چون مي دانست هيچ اتفاقي در طول شب نمي افتد که با چکش حل نشود.
يک روز خانم چکش نژاد تابلوي يک گل رز قرمز را به خانه اش آورد و به جاي آنکه پيچ کوچک گيرهء آنرا با دست بپيچاند و آنرا سفت کند پيچ بي زبان را با چند ضربهء مهلک چکش به سر در اتاقش کوبيد تا هميشه همانجا بماند. عصر همان روز اتاقخانم چکش نژاد پر از زنبورهايي شد که به هواي بوي تابلوي گل سرخ وز وز کنان به سمت سر در اتاق پرواز مي کردند. خانم چکش نژاد هر کاري کرد که تابلوي گل سرخ را از ديوار جدا کند نتوانست، و همان شب يکي از زنبورهايي که به هواي تابلوي گل سرخ دور اتاق مي چرخيد روي صورت خانم چکش نژاد نشست و او هم بلافاصله چکش را از زير بالشش در آورد و زنبور را روي صورت خودش له و لورده کرد و خودش هم جا به جا مُرد، ولي اگر نمي مرد بعيد بود ديگر از چکش بزرگش آنقدر ها استفاده کند. شايد مي فهميد که گاهي پيچيدن و تغيير مسير دادن خيلي آسانتر و بي خطر تر از کوبيدن و جلو رفتن است. شايد هم نمي فهميد، شايد هم چکش بزرگتري بر مي داشت که اگر لازم مي شد ميخهاي قبلي را باز کند کل ديوار را مي کوبيد و خرد مي کرد. به هر حال، خانم چکش نژاد همان شب مرد...
قيچي را بايد کشت. من امروز صبح تمام ارزشهايي را که به خاطر آنها زنده ام روي يک قطعه کاغذ چسبناک زردرنگ نوشتم و آنرا به لبهء تختم چسباندم . همينطور از صبح به زمينهء زرد کاغذ پشت ارزشهاي زندگي ام خيره شده بودم که ناگهان قيچي سياه جامدادي دسته هايش را دور انگشتان من حلقه کرد و دست ديگرم را مجبور کرد تکه کاغذ زرد را بردارد و در روز روشن روبروي چشمان ترسيدهء من ارزشهاي زندگي من را روي آن قرچ قرچ ريز ريز کرد. قيچي را بايد کشت.
به قيچي خيره شده ام و فکر مي کنم چگونه او را بکشم. نوک تيغه هايش را به سمت دل من نشانه رفته است و همينطور که دسته هايش را دور انگشتانم گره زده است بازوي مرا عقب جلو مي برد. ظاهرا قيچي مي خواهد مرا خود کشي کند، ولي من هنوز کاغذ زرد را فراموش نکرده ام. کاغذ زرد به خاطر اينکه ارزشهاي زندگي من را نشان مي داد به دست قيچي قطعه قطعه شد. من تا زماني که انتقام او را نگيرم اجازه نمي دهم قيچي مرا خودکشي کند : دستم را از خودم دور مي کنم، و قيچي دستم را رها مي کند. ارزشهاي زندگي ام را روي کاغذ زرد چسبناک ديگري مي نويسم و آن را به لبهء تختم مي چسبانم تا دوباره همهء آنها را بخوانم.
قيچي دوباره حمله مي کند. اين بار تيغه هايش را باز کرده است تا مرا در خودش ضرب کند. تيغه هايش را جرنگ جرنگ به هم مي کوبد و باز مي کند. قبل از آنکه به خودم بيايم کاغذ زرد را ريز ريز مي کند و دوباره خودش را به سمت من نشانه مي رود. من تصميم مي گيرم به او بي محلي کنم تا حوصله اش سر برود و به سر جايش در جامدادي برگردد.
قيچي در من فرو مي رود. قيچي مرا مي چيند، و سپس مرا خودکشي مي کند. قيچي با افتخار روي دل من مي ايستد، و حمام خون مي گيرد. قيچي قرمز مي شود، و بالاخره انگشتان مرا رها مي کند. قبل از اينکه چشمهاي من براي هميشه بسته شود قطعه هاي ريز ريز شدهء کاغذهاي زرد را مي بينم. من بايد انتقام کاغذ زرد را بگيرم. من نمي توانم خودکشي شوم. من زمان را بر مي گردانم.
دستم را از خودم دور مي کنم. همينطور که انگشتانم را در چشمهايش فرو کرده ام تيغه هايش را به هم مي فشارم. من قيچي را در جامدادي مي گذارم. کاغذ زرد چسبناکي بر مي دارم و آن را به کنارهء تختم مي چسبانم. روي آن نوشته شده است : قيچي را بايد کشت...

ببخشید دیر شد...سرگرم کنکور بودم
پيرمرد چيني در خواب ديد که پروانه اي شده است که مي خوابد و در روياي خود انسان مي شود. از آن روز به بعد هيچگاه نفهميد پروانه اي است در روياي يک انسان، يا انساني است که در خواب پروانه بوده است...

از خواب پريدم. چشمهايم را که باز کردم يادم آمد من که پرنده نيستم، و باز روي تختم افتادم. دوباره به خواب رفتم، و باز يادم رفت که من پرنده نيستم، و باز پرواز کردم.
وسطهاي شب يکي از آرزوهايم را ديدم، نشسته بود روي شنهاي گرم ساحل، روبروي درياي بي موج، در يک شهر کوچک خيلي خيلي سبز پشت يک کوه بلند. آرزوي کوچکي بود که شايد چند سال پيش خيلي دوستش داشتم، ولي او را هم مانند خيليهاي ديگر فراموش کرده بودم. سري تکان داديم که يعني سلام، و کمي کنار رفت، که يعني بيا کنارم بنشين. با انگشتهاي ظريفش لاي شنها دنبال ريگ مي گشت، و ريگها را يکي يکي پرت مي کرد توي دريا. با نگاهش ريگها را دنبال مي کرد و هر بار که ريگ به سطح آب دريا مي خورد انعکاس لرزش آب را در چشمهاي زيبايش مي ديدم. آرزو هنوز هم مثل هميشه زيبا بود.
با گوشهء چشمش يک نگاه عجيبي به من کرد، که يعني چرا مرا فراموش کردي. سرم را برگرداندم، که يعني خودت مرا دوست نداشتي. پوزخند زد، که يعني خودت هم خوب مي داني که من هميشه دوستت داشتم، ولي نه آنگونه که تو مي خواستي. دوردست را نگاه کردم، که يعني تو هيچ چيزي از دوست داشتن نمي داني. او هم به بي نهايت خيره شد، در جهتي ديگر، که يعني ما ديگر حرفي براي گفتن نداريم، چون راههايمان از هم جداست.
ساعتم را نگاه کرد، که يعني مگر تو نبايد به واقعيتِ خودت برگردي؟ ساعتم را در دريا انداختم، که يعني بهانه نگير. از جايم بلند شدم، که يعني نترس، تو را تنها مي گذارم. باز با چشمهاي جادوگرش به من خيره شد، و حتي يک بار هم پلک نزد، که يعني هنوز هم مرا دوست داري؟ سرم را پايين انداختم، که يعني جوابش را خودت مي داني. همينطور که دور مي شدم به او فکر مي کردم، و اينکه چقدر از من مي ترسد، و از دوست داشتن، و جلو رفتن. قبل از اينکه در افق محو بشوم برگشتم، و براي آخرين بار نگاهش کردم.
چشمهايش را بسته بود، دراز کشيده بود روي شنها، و منتظر موج بعدي بود تا او را با خود ببرد. معني اش را نمي دانستم؛ چشمهايم را باز کردم تا بهتر ببينم، يادم افتاد که من پرنده نيستم، و باز به قعر دنياي خودم سقوط کردم، و حالا نه معني رفتنش را مي دانم و نه اينکه بالاخره موج او را با خود برد يا هنوز همانجا منتظر است، منتظر يک موج ديگر، يا يک منِ ديگر، که حتي با چشمان باز هم از پرواز نمي ترسد...

هیچ کس از گور بر نخواست
جز رویاهای ما!

.
.
.
یک سال دیگه هم گذشت
۱۸ سال!
۱۸
نمیدونم من واسه این عدد گندم یا این عدد واسه من
عيسي درمانگر هيچ دردي نيست...همخوابه ي خدا هم بشوي! تقدست را تنها علامت سوالي به نمايش ميگذارد...
