تبليغاتX
خاله سوسکه

خاله سوسکه

تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم

 

می دانم که از من متنفری. می دانی می خواهم چکار کنم؟ می خواهم برايت خانه ای بسازم به بزرگی نفرتی که از من داری. خانهء نفرتمان را روی قلهء کوه می سازيم، رو به دريا و پشت به تمام ابرهای سياه دنيا. طبقه های خانهء بزرگ نفرتمان را يکی در ميان خاکستری و سبز می سازم؛ پنجره هايش را يکی در ميان رو به دريا و رو به صخره ها باز می گذارم و زير هر پنجره گلدانی می گذارم؛ يکی خاردار و يکی پر از گلهای آبی و زرد و نارنجی. نصف چشمه های جوشان حياط خانهء نفرتمان را کور می کنيم، و برای نصف ديگر جويبار می سازيم و جويبار ها را به هم وصل می کنيم تا عصرها کنار نهری که به سمت دريا می رود بنشينيم و همينطور که به صدای آب گوش می دهيم پاهايمان را در آب خيس کنيم.

در آشپزخانهء خانهء نفرتمان دو دسته ظرف می گذاريم، يکی برای پرت کردن و شکستن و ديگری برای غذا خوردن. در اتاق خواب درندشتِ خانهء بزرگ نفرتمان سه تخت جدا می گذاريم، يکی برای شبهایي که با هم می خوابيم، يکی برای شبهايی که يک نفر قهر است، و ديگری برای وقتهايی که هر دو قهريم. در کتابخانهء خانهء نفرت انگيزمان چهار صندلی می گذاريم، دو تا رو به هم و دو تا پشت به پشت، رو به ديوار، برای وقتهايی که يکی می خواهد ديگری را نبيند. روی ديوارهای تمام اتاقهاي خانهء نفرتمان تعداد زيادی عينکهای دودی و گوشی های سنگين و کلفت می گذاريم، تا هر کس در هر لحظه ای که دلش خواست از آنها استفاده کند و فکر کند که ديگری اصلا وجود ندارد. سفارش می دهيم از روی خودمان چند تا عروسک قد و نيمقد هم درست کنند تا برای تزيين در تمام راهرو ها و سالنهای پت و پهنِ خانهء نفرتمان بچينيم و کنار هر کدامشان يک دست چکش و ميخ و پيچ گشتی آويزان می کنيم تا هر کس در هر جايی از خانه از آن يکی حرصش گرفت چکش و ميخ و پيچ گشتی را بردارد و عروسک ديگری را جرواجر کند و قطعه های ريز ريزش را در يکی از شومينه های روشن خانه بسوزاند و کيف کند.

می دانم که از من بيشتر از تمام آدمهای دنيا تنفر داری، ولی می دانی و می دانم که تنفرت از جنس عشق است و بس. بيا تا برايت خانه ای بسازم به عظمت احساسی که نسبت به من داری، نامش را بگذار هر چه که می خواهی. خانه ای که در آن همه چيز شديد است، پر از تفاهم است و پر از اختلاف است و پر از تناقض است و پر از تمام کارهايی که هر دومان دوست داريم. خانه ای که در آن زندگی به شدت جريان دارد.

نمی دانم می آيی يا نمی آيی، ولی اگر آمدی در را پشت سرت ببند، قرار است من و تو در خانهء بزرگ پر از احساسمان تا ابد بمانيم. می آيی؟

+ نوشته شده در  ساعت 19:1  توسط تنبان قرمزی  | 

عید فطر

 

عید آمد و عید آمد، آن عید سعید آمد.

آره، اون 1 ماه روزه بودن چشم و گوش و زبون و دل تموم شد.

از کجا معلوم؟! شاید این آخرین ماه رمضون عمرمون بود!!

چیجوری گذروندیش؟!

+ نوشته شده در  ساعت 12:55  توسط   | 

عشق مارمولکی

 

یک روز صابخونه قصد می کنه یکی از دیوارای خونش رو خراب کنه. روی این دیوار یک قاب عکس بود که ده سال قبل وصل شده بود.

وقتی داشتن دیوار رو خراب می کردن دیدن میخ قاب عکس رفته تو پای یه مارمولک.

صابخونه هاج و واج مونده بود که این مارمولک چیجوری تا حالا زنده مونده!!!! با خودش کلی فکر کرد اما به هیچ نتیجه ای نرسید، یه دفه توی آجرا چشش افتاد به یه پشه که توی دهن یه مارمولک مرده داشت تفره تقلا می کرد که در بره.

 

اون یکی مارمولک تا این ماجرا رو دید، چشم شما روز بد نبینه، یه هو در جا سکته زد و عمرش رو داد به شما.

صابخونه هم به عشق این دو تا قبطه خورد و دیوار رو دوباره از نو ساخت، چون اگه خراب نکرده بودش عمرا هیچ کودومتون می فهمیدین.

 

رفتیم بالا ماست بود، اومدیم پایین دوغ بود، هپلیمون دروغگو بود.

+ نوشته شده در  ساعت 11:39  توسط   |