يک قايقي بود که چند سال پيش تو را سوارش کردم و لنگرهايش را کشيدم و به راه افتاديم. شايد اگر من به اندازهء نوک سوزن از قايقراني و ملواني سررشته داشتم انقدر قايق را محکم به هر صخره اي نمي کوبيدم؛ شايد اگر تو انقدر به دست فرمان من اعتماد نداشتي و نمي گذاشتي من به هر طرف که باد مي وزد بروم تا حالا به يک جايي رسيده بوديم. شايد هم تقصير هيچ کداممان نيست، تقصير درياست که موج است و تقصير موجهاي طوفاني است.
بالاخره من انقدر اين فرمان بي زبان را چپ و راست کردم که بادبانهايمان شکست. حالا ديگر باد هم ما را به هيچ سمتي نمي برد. همينجا نشسته ايم منتظر موج بعدي، يا غرقمان کند و راحت شويم و يا خودش ما را به خشکي برساند. بعد از اين همه سال سخت است فکر کنم که اگر سرم را برگردانم ديگر تو را در سوي ديگر قايق نبينم، مثل الاکلنگي است که آن سمت آن ناگهان خالي شود و تعادلش را از دست بدهد.
ديشب يکي از اين مرغهاي درياي را ديدم که از زير قايق ما ماهي گرفته بود. همينطور که ماهي را توي منقارش سفت چسبيده بود با گوشهء لبش يک چيزي گفت که اصلا نفهميدم. انگار مي خواست يک چيزي راجع به قايق ما بگويد، احتمالا آن زيرها يک چيزي ديده بود. شايد قايق ما ترک خورده است و نمي دانيم. حالا شايد وقتي ماهي اش را خورد و منقارش آزاد شد برگردد و همه چيز را خودش بگويد. به هر حال اميدوارم زودتر يک موجي چيزي از راه برسد، تماشاي اين همه آب وقتي نمي تواني آنرا بنوشي ديوانه کننده است. از ديوانگي بيشتر از مرگ مي ترسم
ر
راستی بچه ها ببخشید که اپ میکنم اما خبر نمیدم به خدا وقتشو ندارم خودتون سر بزنین دیگه![]()
چاکرتونم
