تبليغاتX
خاله سوسکه

خاله سوسکه

تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم

 

روز اول، آفتابگردان سرش را بالا گرفته بود و سينه اش را سپر کرده بود روبروي خورشيد. با قد بلند و اندام کشيده اش مي درخشيد و خودنمايي مي کرد و بدون هيچ حرکتي چشمهاي هر عابري را مي دزديد و گردن هر رهگذري را بر مي گرداند و همه را به تحسين شکوه و جلا و زيبايي اش وا مي داشت. پسرک، که راهش را گم کرده بود، از کنارش گذشت، و آفتابگردان چشمهاي او را هم دزديد. شب شد، و پسرک نفهميد که علت نديدنش تاريکي نيست، چشمهايش را جا گذاشته بود، ولي به راهش ادامه داد.

روز دوم، پسرک با تعجب به سمت آفتابگردان برگشت تا چشمهايش را پس بگيرد. أفتابگردان را ديد که پرنورتر از ديروز مي درخشيد، روبرويش نشست، و از گرماي وجودش لبخند زد. فکر کرد آفتابگردان را دوست دارد، بدش نمي آمد آفتابگردان چشمهايش را باز هم نگه دارد. آفتابگردان که او را ديد، بدون اينکه هيچ حرفي بزند چشمهايش را پس داد، و به درخشش و خودنمايي خودش ادامه داد. شب شد، و پسرک نفهميد که علت نديدنش تاريکي نيست، چشمهايش را بسته بود، ولي به راهش ادامه داد.

روز سوم، پسرک چشمهايش را باز کرد، و ترسيد. خورشيد مي درخشيد و همه جا روشن بود، ولي پسرک هيچ چيزي را نمي ديد. چشمهايش همراهش بود، ولي نگاهش را جا گذاشته بود. دوست نداشت باز هم به سمت آفتابگردان برگردد و شکوهش را ببيند، چشمهايش را بست و در تاريکي مطلق به راهش ادامه داد...

+ نوشته شده در  ساعت 18:3  توسط تنبان قرمزی  |