تبليغاتX
خاله سوسکه

خاله سوسکه

تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم

 

- قاصدک! پيغام من دريافت شد؟
+ منتظر باش. بادها در راهند.
- قاصدک، نسيم را نديده اي؟
+ خواب بودي، خسته شد، با طوفان رفت.
- قاصدک،‌ صداي باد مي آيد... نکند کلبهء کاهيِ من را باد با خود ببرد؟
+ چاره اي نيست؛ باد مُزد پيغامبريَش را با جنون مي گيرد.

***

مزقونش شکسته بود ، شايد هم نشکسته بود، فقط کوک نبود. به هر حال تا وقتي که زنده بود هيچ کس هيچ کدام از آهنگهايش را دوست نداشت. يک روز ديگر سر جايش - زير درخت خشک زردآلو، وسط پياده رو - نبود. مزقونش بود و پتوي سياهي که روي خودش مي کشيد. مي گفتند شبانه مرده است و اهل محل خاکش کرده اند. هيچ کس نمي دانست اگر اهل محل اين کار را کرده اند پس چرا وسايلش را همان جا ول کرده اند؟ يک سگ ولگردي بود که گاهي کنارش مي نشست؛ سگ هم ديگر نبود. مي گفتند اهل محل از شرش خلاص شده اند، خيلي کثيف بود. يک روز طوفان شد، باد مزقون و پتو را در دلش پيچيد و بالا برد و به شاخه هاي خشک درخت کوبيد.

 بهارِ سال بعد، درخت خشک جوانه زد و شهرهء زردي زردآلوهاي آبدارش در شهر پيچيد. خيابان پر شد از مردمي که مي آمدند تا زردآلوهاي زرد درخت خشکيده را تماشا کنند. تابستان که رسيد، مردم شهر تک تک زردآلوها را چيدند،‌ ولي از هر کدام فقط يک گاز خوردند :‌ توی زردآلوها سياه شده بود؛ زردآلو تلخ بود. پاييز که رسيد، تمام مردم شهر مسموم شدند، و يکي يکي مُردند. اولين برف زمستان که باريد، تمام سطح پياده رو - مثل بقيهء شهر - سفيد شد، غير از لکه هاي سياه رد پاي يک سگ، که هر روز از صبح تا شب و از شب تا صبح در خيابانهاي شهر پرسه مي زد و زوزه مي کشيد، و بدنبال درخت خشکيده اي مي گشت که روي تنه اش حک شده باشد :‌  باد سرنوشت ما را هم جا گذاشت...

+ نوشته شده در  ساعت 0:13  توسط تنبان قرمزی  | 

 

آنها سه نفر بودند. اولي نمي ديد و راه مي رفت؛ دومي نشسته بود و مي نوشت و سومي زير درخت خوابيده بود. سيل آمد. اولي در جهتي اشتباه فرار کرد و گرفتار شد، دومي قبل از اينکه غرق بشود راز هستي را روي کاغذ نوشت و سومي خواب ديد ماهي شده است و در خواب به دريا رسيد.

ديشب در خواب ديدم که براي ماهيگيري به دريا رفته ام و دريا خالي از ماهي است :
گويا تمام ماهي ها به خواب رفته اند. روي سطح آب قطعه کاغذي شناور بود و از سر بيکاري تصميم گرفتم کاغذ را با سرنيزه ام بردارم :‌ شايد نشاني از خوابگاه ماهيها در آن باشد. همينکه کاغذ را به سمت خودم کشيدم ماهي جسوري از آب بيرون جست و کاغذ را از روي نيزه قاپ زد و به قعر دريا برگشت. بلافاصله نيزه را به سمتش نشانه رفتم و با تمام تواني که در بازو داشتم آنرا پرتاب کردم. قلبم تير کشيد و از خواب پريدم.
همينطور از درد به خود مي پيچيدم که کاغذپاره اي را در دست راستم ديدم. رويش نوشته بود :


ما سه نفر بوديم. من که حقيقت را ديدم و از ترس نشستم و او که نديد و بي مهابا رفت هر دو در دام سيل گرفتار شديم. اما او که خوابيد همه چيز را آنگونه که دوست داشت در رويايش ديد و رستگار شد.

 یک سال از آن شب گذشت و من هنوز با درد به خواب میروم...

+ نوشته شده در  ساعت 18:40  توسط تنبان قرمزی  |