تبليغاتX
خاله سوسکه

خاله سوسکه

تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم

 

کنار جاده اي روي جدارهء لاکِ يک حلزون سياه قدم مي زنم. در خيال خودم به سمت جلو مي روم، ولي اگر از دورتر مرا نگاه کني حتما مي بيني همينطور که دورِ خودم مي چرخم آرام آرام پايينتر مي روم. کمي جلوتر در سمت ديگر جاده لاشهء سگِ ولگردي افتاده است که بدنش فاسد شده است و بوي گندش همه جا را برداشته است، ولي چشمانش که در تاريکي برق مي زنند به من خيره شده اند. به روبرويش که مي رسم سلام مي کند، و همانجا مقابل او - در سمت مخالف - مي نشينم تا کمي صحبت کنيم.

هم اسم هستيم. در يک سال متولد شده ايم و در يک محله بزرگ شده ايم. چند بار هم در راه مدرسه همديگر را ديده ايم، ولي اين اولين بار است که با هم حرف مي زنيم.  هر دو فهميده ايم که عشق کافي نيست، و هيچ کدام از کتابهاي قصه واقعي نيست. هر دو از خودمان خسته شده ايم. بلند مي شوم و به سمت ديگر جاده مي روم تا با هم دست بدهيم.

با تعجب به هم نگاه مي کنيم. من باورم نمي شود. حالا که نزديکش شده ام  دختر جوانی است هم قد و قوارهء خودم، در لباسها و کفشهاي خودم. مي ترسم به چشمانش نگاه کنم، ولي چاره اي نيست. درست حدس مي زدم، در چشمانش همان حيرتي است که مرا در بر گرفته است. بدون اينکه چيزي بگويد از من دور مي شود و به سمت ديگر جاده مي رود،‌ و دوباره همان لاشهء سگ ولگردي است که گنديده است. سرش را که بر مي گرداند ديگر چشمانش برق نمي زند، آرام به من نگاه مي کند و به راه مي افتد.

در خيال خودم به راهم در سمت مخالف جاده روي جدارهء لاکِ يک حلزون سياه ادامه مي دهم، ولي اگر از دورتر نگاه کني چيزهاي ديگري مي بيني...

+ نوشته شده در  ساعت 0:42  توسط تنبان قرمزی  | 

خودنویس؟

 

من يک خودنويس هستم. بر خلاف اسمم من هيچ وقت براي خودم چيزي نمي نويسم. من يک خودنويس هستم، که هر کسي از کنارم رد مي شود مي تواند مرا به دست بگيرد و دهانم را روي کاغذ فشار دهد و هر چه دلش خواست را با جوهر زبان من بنويسد. همه مي گويند جوهرم مرغوب است، پر رنگ مي نويسد؛ من خودنويس خوبي هستم.

هر خواننده اي که نوشته هاي مرا مي خواند بلافاصله به تعريف و تمجيد از ضخامت مناسب ابتدا و انتهاي کلمات و ظرافت انحناي حروف ريز و درشت مي پردازد و به هر کسي که مرا به دست گرفته غبطه مي خورد و به او مي گويد اگر من دست او بودم چه ها مي نوشت و چگونه کاغذها را يکي پس از ديگري از جملات سياه مي کرد و روزگار مي گذرانيد؛ و کسي که مرا به دست گرفته است در سکوت به سادگي او لبخند مي زند، چون مي داند که هيچ کس تا مرا به دست نگيرد نمي داند که من چه بر سر دستهاي او آورده ام.

او مي داند که من جوهر پس مي دهم. او مي داند که اگر مقدار جوهري که من روي کاغذ به جا مي گذارم انقدر دقيق و به اندازه است به اين دليل نيست که جوهر خوبي دارم، يا هيچ ناخالصي در دلم ندارم؛ من هميشه اضافهء جوهرم را پس مي دهم و دستي را که مرا نگاه داشته است سياه مي کنم. من هم مثل خيلي از خودنويسهاي ديگر به اين کار عادت دارم و هيچ وقت نمي توانم جلوي خودم را نگاه دارم.

اين کسي که مدتي است مرا نگاه داشته است چند بار بعد از اينکه سياهي دستهايش را ديده است مرا رها کرده است، آنها را حسابي شسته است و دوباره مرا با دستان سفيدش برداشته است تا باز هم خودنويسِ او باشم. از اينکه دست به دست بگردم خسته شده ام، دلم مي خواهد اين بار کمي چرخش زبانم را تصحيح کنم، اضافهء جوهرم را روي کاغذ جا بگذارم و انقدر نگران قشنگي نوشته هايم نباشم؛ شايد اگر براي خودم حرفها را زشت تر بنويسم و کلمات را به هم بريزم جوهر کمتري پس بدهم، و اينبار خودم را در دستان او نگه دارم. شايد بتوانم...

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:50  توسط تنبان قرمزی  | 

 

ساقیا سایه ی ابرست و بهار و لب جوی

من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی

بوی یک رنگی از این نقش نمی آید خیز

دلق آلوده ی صوفی به می ناب بشوی

سفله طبعست جهان بر کرمش تکیه مکن

ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر

از در عیش در آ و بره عیب مپوی....

 

اینم از فال امسال

.

.

.

بهار یعنی شروع دوباره

امیدوارم همیشه خوشبخت باشین  و  از اون مهمتر احساس خوشبختی کنین چون به نظر من خوشبختی وجود خارجی نداره

خوشبختی اون احساس خوبیه که ما نسبت به زندگیمون داریم

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  ساعت 0:45  توسط تنبان قرمزی  |