کنار جاده اي روي جدارهء لاکِ يک حلزون سياه قدم مي زنم. در خيال خودم به سمت جلو مي روم، ولي اگر از دورتر مرا نگاه کني حتما مي بيني همينطور که دورِ خودم مي چرخم آرام آرام پايينتر مي روم. کمي جلوتر در سمت ديگر جاده لاشهء سگِ ولگردي افتاده است که بدنش فاسد شده است و بوي گندش همه جا را برداشته است، ولي چشمانش که در تاريکي برق مي زنند به من خيره شده اند. به روبرويش که مي رسم سلام مي کند، و همانجا مقابل او - در سمت مخالف - مي نشينم تا کمي صحبت کنيم.
هم اسم هستيم. در يک سال متولد شده ايم و در يک محله بزرگ شده ايم. چند بار هم در راه مدرسه همديگر را ديده ايم، ولي اين اولين بار است که با هم حرف مي زنيم. هر دو فهميده ايم که عشق کافي نيست، و هيچ کدام از کتابهاي قصه واقعي نيست. هر دو از خودمان خسته شده ايم. بلند مي شوم و به سمت ديگر جاده مي روم تا با هم دست بدهيم.
با تعجب به هم نگاه مي کنيم. من باورم نمي شود. حالا که نزديکش شده ام دختر جوانی است هم قد و قوارهء خودم، در لباسها و کفشهاي خودم. مي ترسم به چشمانش نگاه کنم، ولي چاره اي نيست. درست حدس مي زدم، در چشمانش همان حيرتي است که مرا در بر گرفته است. بدون اينکه چيزي بگويد از من دور مي شود و به سمت ديگر جاده مي رود، و دوباره همان لاشهء سگ ولگردي است که گنديده است. سرش را که بر مي گرداند ديگر چشمانش برق نمي زند، آرام به من نگاه مي کند و به راه مي افتد.
در خيال خودم به راهم در سمت مخالف جاده روي جدارهء لاکِ يک حلزون سياه ادامه مي دهم، ولي اگر از دورتر نگاه کني چيزهاي ديگري مي بيني...


