تبليغاتX
خاله سوسکه

خاله سوسکه

تو را هر کس به سوی خویش خواند تو را من جز به سوی تو نخوانم

 

چکش همه چيز را مي کوبد، و کسي که چکش به دست مي گيرد همه چيز را ميخ مي بيند. حتي پيچها را هم مي کوبد. گيره ها را هم مي کوبد؛ و جالب اينجاست که هميشه هم موفق مي شود. هر پيچي را مي توان با چکش هم سفت کرد. هر گيره اي را مي توان با چکش محکم کرد. ديگر چسب هم لازم نيست. به جاي اينکه مثلا نخ را به بادبادک بچسباني مي تواني سر نخ را آنچنان به قاب بادبادک بکوبي که تار و پود آن با چوب تير بادبادک يکي شود و هيچ وقت هم جدا نشود.

و اينچنين بود که خانم چکش پور تمام مشکلات زندگي اش را با چکش بزرگي که هميشه همراهش بود حل مي کرد و هر چيزي سر راهش قرار مي گرفت را محکم مي کوبيد. مثلا وقتي که به يک صخرهء بزرگ مي رسيد به جاي آنکه آن را دور بزند و از کنارش رد شود آنقدر آن را مي کوبيد تا از وسطش رد شود. به جاي اينکه کمي پاهايش را بازتر کند و از روي چالهء جلوي پاهايش بپرد چشم بسته با سر به داخل چاله مي افتاد و وقتي به کف سنگي آن برخورد مي کرد آنقدر ديوار را مي کوبيد تا تمام سنگها را خرد کند و سنگريزه ها چاله را پر کنند و او به راهش ادامه دهد. از هر کسي خوشش نمي آمد توي سرش مي کوبيد و با هر کسي که دوست مي شد از روي رفافت مرتب کمرش را مي کوبيد تا جايي که ديگر توان راه رفتن براي کسي نمي گذاشت. هر وقت باران مي باريد به جاي اينکه چتر به دست بگيرد قطرات باران را با حرکات سريع چکش مهار مي کرد تا خيس نشود. هر شب قبل از خواب تمام پشه هاي اطراف رختخوابش را با چکش سنگينش معدوم مي کرد و با لبخند چکش را زير بالش مي گذاشت و تا صبح تخت مي خوابيد؛ چون مي دانست هيچ اتفاقي در طول شب نمي افتد که با چکش حل نشود.

يک روز خانم چکش نژاد تابلوي يک گل رز قرمز را به خانه اش آورد و به جاي آنکه پيچ کوچک گيرهء آنرا با دست بپيچاند و آنرا سفت کند پيچ بي زبان را با چند ضربهء مهلک چکش به سر در اتاقش کوبيد تا هميشه همانجا بماند. عصر همان روز اتاقخانم چکش نژاد پر از زنبورهايي شد که به هواي بوي تابلوي گل سرخ وز وز کنان به سمت سر در اتاق پرواز مي کردند. خانم چکش نژاد هر کاري کرد که تابلوي گل سرخ را از ديوار جدا کند نتوانست، و همان شب يکي از زنبورهايي که به هواي تابلوي گل سرخ دور اتاق مي چرخيد روي صورت خانم چکش نژاد نشست و او هم بلافاصله چکش را از زير بالشش در آورد و زنبور را روي صورت خودش له و لورده کرد و خودش هم جا به جا مُرد، ولي اگر نمي مرد بعيد بود ديگر از چکش بزرگش آنقدر ها استفاده کند. شايد مي فهميد که گاهي پيچيدن و تغيير مسير دادن خيلي آسانتر و بي خطر تر از کوبيدن و جلو رفتن است. شايد هم نمي فهميد، شايد هم چکش بزرگتري بر مي داشت که اگر لازم مي شد ميخهاي قبلي را باز کند کل ديوار را مي کوبيد و خرد مي کرد. به هر حال، خانم چکش نژاد همان شب مرد...

+ نوشته شده در  ساعت 0:4  توسط تنبان قرمزی  | 

 

قيچي را بايد کشت. من امروز صبح تمام ارزشهايي را که به خاطر آنها زنده ام روي يک قطعه کاغذ چسبناک زردرنگ نوشتم و آنرا به لبهء تختم چسباندم . همينطور از صبح به زمينهء زرد کاغذ پشت ارزشهاي زندگي ام خيره شده بودم که ناگهان قيچي سياه جامدادي دسته هايش را دور انگشتان من حلقه کرد و دست ديگرم را مجبور کرد تکه کاغذ زرد را بردارد و در روز روشن روبروي چشمان ترسيدهء من ارزشهاي زندگي من را روي آن قرچ قرچ ريز ريز کرد. قيچي را بايد کشت.

به قيچي خيره شده ام و فکر مي کنم چگونه او را بکشم. نوک تيغه هايش را به سمت دل من نشانه رفته است و همينطور که دسته هايش را دور انگشتانم گره زده است بازوي مرا عقب جلو مي برد. ظاهرا قيچي مي خواهد مرا خود کشي کند، ولي من هنوز کاغذ زرد را فراموش نکرده ام. کاغذ زرد به خاطر اينکه ارزشهاي زندگي من را نشان مي داد به دست قيچي قطعه قطعه شد. من تا زماني که انتقام او را نگيرم اجازه نمي دهم قيچي مرا خودکشي کند : دستم را از خودم دور مي کنم، و قيچي دستم را رها مي کند. ارزشهاي زندگي ام را روي کاغذ زرد چسبناک ديگري مي نويسم و آن را به لبهء تختم مي چسبانم تا دوباره همهء آنها را بخوانم.

قيچي دوباره حمله مي کند. اين بار تيغه هايش را باز کرده است تا مرا در خودش ضرب کند. تيغه هايش را جرنگ جرنگ به هم مي کوبد و باز مي کند. قبل از آنکه به خودم بيايم کاغذ زرد را ريز ريز مي کند و دوباره خودش را به سمت من نشانه مي رود. من تصميم مي گيرم به او بي محلي کنم تا حوصله اش سر برود و به سر جايش در جامدادي برگردد.

قيچي در من فرو مي رود. قيچي مرا مي چيند، و سپس مرا خودکشي مي کند. قيچي با افتخار روي دل من مي ايستد، و حمام خون مي گيرد. قيچي قرمز مي شود، و بالاخره انگشتان مرا رها مي کند. قبل از اينکه چشمهاي من براي هميشه بسته شود قطعه هاي ريز ريز شدهء کاغذهاي زرد را مي بينم. من بايد انتقام کاغذ زرد را بگيرم. من نمي توانم خودکشي شوم. من زمان را بر مي گردانم.

دستم را از خودم دور مي کنم. همينطور که انگشتانم را در چشمهايش فرو کرده ام تيغه هايش را به هم مي فشارم. من قيچي را در جامدادي مي گذارم. کاغذ زرد چسبناکي بر مي دارم و آن را به کنارهء تختم مي چسبانم. روي آن نوشته شده است :‌ قيچي را بايد کشت...

 

ببخشید دیر شد...سرگرم کنکور بودم
+ نوشته شده در  ساعت 23:21  توسط تنبان قرمزی  |