از خواب پريدم. چشمهايم را که باز کردم يادم آمد من که پرنده نيستم، و باز روي تختم افتادم. دوباره به خواب رفتم، و باز يادم رفت که من پرنده نيستم، و باز پرواز کردم.
وسطهاي شب يکي از آرزوهايم را ديدم، نشسته بود روي شنهاي گرم ساحل، روبروي درياي بي موج، در يک شهر کوچک خيلي خيلي سبز پشت يک کوه بلند. آرزوي کوچکي بود که شايد چند سال پيش خيلي دوستش داشتم، ولي او را هم مانند خيليهاي ديگر فراموش کرده بودم. سري تکان داديم که يعني سلام، و کمي کنار رفت، که يعني بيا کنارم بنشين. با انگشتهاي ظريفش لاي شنها دنبال ريگ مي گشت، و ريگها را يکي يکي پرت مي کرد توي دريا. با نگاهش ريگها را دنبال مي کرد و هر بار که ريگ به سطح آب دريا مي خورد انعکاس لرزش آب را در چشمهاي زيبايش مي ديدم. آرزو هنوز هم مثل هميشه زيبا بود.
با گوشهء چشمش يک نگاه عجيبي به من کرد، که يعني چرا مرا فراموش کردي. سرم را برگرداندم، که يعني خودت مرا دوست نداشتي. پوزخند زد، که يعني خودت هم خوب مي داني که من هميشه دوستت داشتم، ولي نه آنگونه که تو مي خواستي. دوردست را نگاه کردم، که يعني تو هيچ چيزي از دوست داشتن نمي داني. او هم به بي نهايت خيره شد، در جهتي ديگر، که يعني ما ديگر حرفي براي گفتن نداريم، چون راههايمان از هم جداست.
ساعتم را نگاه کرد، که يعني مگر تو نبايد به واقعيتِ خودت برگردي؟ ساعتم را در دريا انداختم، که يعني بهانه نگير. از جايم بلند شدم، که يعني نترس، تو را تنها مي گذارم. باز با چشمهاي جادوگرش به من خيره شد، و حتي يک بار هم پلک نزد، که يعني هنوز هم مرا دوست داري؟ سرم را پايين انداختم، که يعني جوابش را خودت مي داني. همينطور که دور مي شدم به او فکر مي کردم، و اينکه چقدر از من مي ترسد، و از دوست داشتن، و جلو رفتن. قبل از اينکه در افق محو بشوم برگشتم، و براي آخرين بار نگاهش کردم.
چشمهايش را بسته بود، دراز کشيده بود روي شنها، و منتظر موج بعدي بود تا او را با خود ببرد. معني اش را نمي دانستم؛ چشمهايم را باز کردم تا بهتر ببينم، يادم افتاد که من پرنده نيستم، و باز به قعر دنياي خودم سقوط کردم، و حالا نه معني رفتنش را مي دانم و نه اينکه بالاخره موج او را با خود برد يا هنوز همانجا منتظر است، منتظر يک موج ديگر، يا يک منِ ديگر، که حتي با چشمان باز هم از پرواز نمي ترسد...
