قيچي را بايد کشت. من امروز صبح تمام ارزشهايي را که به خاطر آنها زنده ام روي يک قطعه کاغذ چسبناک زردرنگ نوشتم و آنرا به لبهء تختم چسباندم . همينطور از صبح به زمينهء زرد کاغذ پشت ارزشهاي زندگي ام خيره شده بودم که ناگهان قيچي سياه جامدادي دسته هايش را دور انگشتان من حلقه کرد و دست ديگرم را مجبور کرد تکه کاغذ زرد را بردارد و در روز روشن روبروي چشمان ترسيدهء من ارزشهاي زندگي من را روي آن قرچ قرچ ريز ريز کرد. قيچي را بايد کشت.
به قيچي خيره شده ام و فکر مي کنم چگونه او را بکشم. نوک تيغه هايش را به سمت دل من نشانه رفته است و همينطور که دسته هايش را دور انگشتانم گره زده است بازوي مرا عقب جلو مي برد. ظاهرا قيچي مي خواهد مرا خود کشي کند، ولي من هنوز کاغذ زرد را فراموش نکرده ام. کاغذ زرد به خاطر اينکه ارزشهاي زندگي من را نشان مي داد به دست قيچي قطعه قطعه شد. من تا زماني که انتقام او را نگيرم اجازه نمي دهم قيچي مرا خودکشي کند : دستم را از خودم دور مي کنم، و قيچي دستم را رها مي کند. ارزشهاي زندگي ام را روي کاغذ زرد چسبناک ديگري مي نويسم و آن را به لبهء تختم مي چسبانم تا دوباره همهء آنها را بخوانم.
قيچي دوباره حمله مي کند. اين بار تيغه هايش را باز کرده است تا مرا در خودش ضرب کند. تيغه هايش را جرنگ جرنگ به هم مي کوبد و باز مي کند. قبل از آنکه به خودم بيايم کاغذ زرد را ريز ريز مي کند و دوباره خودش را به سمت من نشانه مي رود. من تصميم مي گيرم به او بي محلي کنم تا حوصله اش سر برود و به سر جايش در جامدادي برگردد.
قيچي در من فرو مي رود. قيچي مرا مي چيند، و سپس مرا خودکشي مي کند. قيچي با افتخار روي دل من مي ايستد، و حمام خون مي گيرد. قيچي قرمز مي شود، و بالاخره انگشتان مرا رها مي کند. قبل از اينکه چشمهاي من براي هميشه بسته شود قطعه هاي ريز ريز شدهء کاغذهاي زرد را مي بينم. من بايد انتقام کاغذ زرد را بگيرم. من نمي توانم خودکشي شوم. من زمان را بر مي گردانم.
دستم را از خودم دور مي کنم. همينطور که انگشتانم را در چشمهايش فرو کرده ام تيغه هايش را به هم مي فشارم. من قيچي را در جامدادي مي گذارم. کاغذ زرد چسبناکي بر مي دارم و آن را به کنارهء تختم مي چسبانم. روي آن نوشته شده است : قيچي را بايد کشت...

ببخشید دیر شد...سرگرم کنکور بودم
